گفت‌وگوی صمیمی با همکاران محترم دانشگاه در ایام الله دهه مبارک فجر

در لیست اعدام بودم

به گزارش روابط عمومی دانشگاه علوم پزشکی استان سمنان، به مناسبت ایام الله دهه مبارک فجر و گرامیداشت سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی، گفتگوی صمیمانه ای که با دکتر عباسعلی طاهریان در آستانه روز استاد انجام شده بود، برای بازخوانی خاطرات شیرین دوران انقلاب این عضو ارزشمند خانواده دانشگاه که تداعی کننده شور و خروش مردم بر ضد رژیم ستمشاهی است مجددا منتشر می شود.

 

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین، با توجه به اینکه در ماه مبارک رمضان هم هستیم، بنظر می‌آید که امروز یا فردا آخرین روز از ماه مبارک رمضان است، عرض سلام، ادب و احترام دارم خدمت همه عزیزان، اساتید محترم و امیدوارم که طاعات و عباداتشان قبول باشد و در روز عید فطر از خداوند متعال پاداش خوبی را دریافت کنند. روز معلم و روز استاد را هم خدمت همگی بزرگواران تبریک و تهنیت عرض می‌کنم، و ان شاء الله خداوند هر کاری را که انجام می‌دهیم باقیات و الصالحات و ذخیره آخرت ما قرار دهد. بنده دکتر عباسعلی طاهریان هستم، فرزند حاج مهدی طاهریان، بازنشسته مخابرات، نوه حاج ملا عباس بخشایی و نوه حاج محمد اسماعیل ضیاء الدین. 26 فروردین ماه سال 1338 در محله ابوذر سمنان واقع در جنوب نیم فلکه سمنان، در خانواده‌ای مذهبی به دنیا آمدم و تا سن حدود چهار سالگی در همان محله زندگی کردم.  در سال 1342 به خانه نیم ساخته‌ای را که ابوی در خیابان حکیم الهی ساخته و با گچ و خاک پوشش داده شده بود، منتقل شدیم، بدون آب و برق و گاز هم که در آن زمان نبود. دوره شش ساله تحصیلات ابتدایی را در مدرسه صادقیه واقع در پشت مسجد امام سمنان گذراندم، و با معدل 10/18 به عنوان شاگرد ممتاز این مرحله را به یاری خداوند متعال پشت سر گذاشتم. بخاطر والدین خوبی که خداوند نصیبم کرده بود و عزیزان و بزرگوارانی که مومن و متعهدی کنارم بودند بخصوص معلمین خوبم مثل مرحوم محمود طنانی، پدر شهید علیرضا طنانی، با معارف اسلامی بیشتر آشنا شدم. در سنین کودکی که به مدرسه صادقیه می‌رفتیم، در تکیه محله همت آباد، خدمت حاج آقا طاهری حاضر می‌شدیم که به بچه‌ها قرآن و احکام اسلامی آموزش می‌داد، امروزه هم ایشان را می‌بینیم و دعاگوی ایشان هستیم. از خاطرات فراموش نشدنی من در دوران ابتدایی این است که خداوند به من توفیق داد که آخرین ماه مبارک رمضانی که علامه حائری مازندرانی در قید حیات بودند، نماز ظهر و عصر را به ایشان اقتدا می‌کردیم و بعد از ماه مبارک به رحمت پروردگار پیوستند، ان شاء الله خدا آنچه را که علامه بزرگوار در سمنان از خود بجای گذاشتند، باقیات الصالحات ایشان قرار دهد. بعد از طی دوره ابتدایی وارد دبیرستان دهخدا شدم و سه سال هفتم، هشتم و نهم را که به آن سیکل اول می‌گفتند، با معدل بالا در این دبیرستان گذراندم. از میان سه رشته طبیعی، ریاضی و ادبی که در آن زمان وجود داشت، من به رشته طبیعی بسیار علاقمند بودم، و بر این اساس تصمیم گرفتم در دبیرستان شریعتی سمنان که رشته طبیعی یا علوم تجربی فعلی را داشتند، ثبت نام کنم. اما رئیس دبیرستان ما روزی مرا صدا کرد و گفت گه با پدرم کاری دارد. وقتی پدر بزرگوارم به دبیرستان مراجعه کردند، رئیس دبیرستان به ایشان گفتند که بخاطر استعداد زیادی که این دانش آموز دارد، بهتر است در رشته ریاضی تحصیل کند و دبیرستان صفائی را معرفی کردند. علیرغم اینکه خیلی به این رشته علاقه نداشتم اما به حرمت پدر عزیزم در رشته ریاضی ادامه تحصیل دادم و در خردادماه 1356 فارغ التحصیل شدم. همان سال در کنکور شرکت کردم و در رشته مهندسی مکانیک و مهندسی مخابرات که بصورت نیمه متمرکز بود پدیرفته شدم ولی به علت علاقه ای که به رشته طبیعی داشتم، در رشته های مهندسی ثبت نام کردم. یکسال بطور متفرقه در رشته طبیعی امتحان دادم و با نمره بالایی قبول شدم. در سال 1357 که مجددا در کنکور شرکت کردم و نمره علمی لازم را کسب کردم و بعد از مصاحبه ای طبق روال کنکور دو مرحله ای در آن زمان، انجام دادم و در رشته پزشکی دانشگاه علوم پزشکی ایران پذیرفته شدم. با توجه به اینکه در آن سالها، تعداد دانشگاه های علوم پزشکی در سطح کشود کم بود و تنها محدود به شهرهای بزرگ می شد، و بسیاری از شهرهای دیگر دانشگاه نداشتند. به لطف خدا من در آن سال تنها کسی بودم که از استان سمنان در رشته پزشکی قبول شدم، وقتی برای ثبت نام رفتیم، افرادی بودند که دانشگاه ها را رصد می کردند و  خط فکری، مذهبی بودن و نبودن دانشجویان، را مورد بررسی قرار می دادند و برای بسیاری از دانشجویان در ساواک پرونده ساختند که به لطف پیروزی انقلاب بخیر گذشت. از جمله رئیس دانشکده ما که بعدها مشخص شد عضو برجسته ساواک بوده است به همراه رئیس دانشگاه ما که او هم از عناصر ساواک بود، سوالات عجیبی از دانشجویان می کردند تا آنها را شناسایی کنند. هنگام مصاحبه، آنها سوالاتی از من می پرسیدند، تا متوجه عقاید مذهبی من بشوند و بچه هایی که وجه مسلمانی داشتند را تحقیر می کردند. مثلا پرسیدند: «چرا می خواهید پزشک بشوید؟» و بنده عرض کردم: «ان شاء الله می خواهم به مردم کشورم و بخصوص محرومان، کمک کنم.» که در جواب من گفتند: « خب یک چوپان هم می تواند به مردم خدمت کند، مگر نمی توانستی چوپان بشوی؟ برو چوپان بشو و به مردم خدمت کن.» که الحمد لله آن روزها گذشت و ما در آن دانشگاه شروع به تحصیل کردیم. اول، دوم و سوم مهر ماه 1357 کلاسهای دانشگاه برگزار شدند و ما شرکت کردیم، اما تظاهرات مردم علیه رژیم طاغوت شروع شده بود و حضرت امام هم پیام فرستاده بودند که دانشگاه ها و پادگانها را تعطیل کنید، کلاسها را خالی کنید و به مردم شهر خودتان در تظاهرات و راهپیمایی ها کمک کنید. من هم به همراه دوستان انقلابی خودم مانند آقای دکتر احمدزاده متخصص چشم و سرکار خانم دکتر فائز متخصص زنان، که یکسال بالاتر از من بودند به تهران آمدیم و تا پیروزی انقلاب اسلامی به همراه مردم عزیز و انقلابی سمنان در راهپیمایی ها و تظاهرات شرکت کردیم. با پیروزی انقلاب اسلامی و شکل گیری پایگاه های بسیج، بنده هم بعنوان یکی از بنیانگذاران و معاون پایگاه مقاومت بسیج مجمع حضرت ابوالفضل العباس (ع) به فرماندهی شهید سید محسن سیادتی مشغول انجام وظیفه حراست و نگهبانی و رسیدگی به امور ساکنان محله خود شدیم.

قبل از پیروزی انقلاب یک روز حاج آقا عبدوس در مسجد جامع سخنرانی داشت که نیروهای ساواکی و نظامی به مسجد حمله کردند که خوشبختانه حاج آقا را از درب پشتی مسجد به سمت بازار هدایت کردیم و نتوانستند حاج آقا را دستگیر کنند. یکی از افراد دیگری که سن کمی داشت و از همسایگان ما بود «خسرو جدیدی» نام داشت که در حال حاضر پزشک متخصص چشم هستند. ایشان و برادرانشان همراه ما به تظاهرات و راهپیمایی می آمدند که در یکی از این تظاهرات، گرفتار ساواک شد که ما شروع به سر و صدا و فریاد کشیدن کردیم و دست او را از چنگال مامور ساواک بیرون کشیدیم و با هم فرار کردیم و تا غروب به منزل نیامدیم که مبادا به خانه ما بیایند و دستگیرمان کنند که خوشبختانه این ماجرا هم ختم بخیر شد. این فرد ساواکی هنوز هم زنده است و از عملکرد خود شرمنده است.

زمستان سال 1357، زمستان سختی بود، نفت به اندازه کافی نبود، شعار ما این بود: «به کوری چشم شاه، زمستونم بهاره» و برای مردمی که مشکلات کمبود نفت داشتند، تلاش کردیم که با چرخ دستی از مغازه های نفت فروشی، 20 لیتر 20 لیتر نفت می گرفتیم و پشت در خانه ها می بردیم تا جلوی محل فروش نفت ازدحام نشود و دشمن از آن سوء استفاده نکند، اگرچه افراد ضد انقلابی و نا آگاه هم بودند که عمدا سر و صدا و شلوغی ایجاد می کردند و عکس می گرفتند و شده بود تیتر روزنامه های خارج از کشور و رادیوهای بیگانه که یکی از این افراد در سال 1400 به رحمت خدا رفت، هر وقت مرا می دید از خجالت سر به زیر انداخته و می رفت. چون همیشه با خوشرویی با او برخورد می کردم، از کارهایش شرمنده بود و خداوند او را رحمت کند. همسایه دیگری داشتیم که وضع مالی چندان خوبی نداشت بنام مشهدی عباس دربان که با وجود اینکه چرخ دستیش تنها راه امرار معاش او بود اما با کمال میل این وسیله را در اختیار من قرار می داد و می گفت: «عباس جان برو نفت برای مردم بیاور که در سختی و رنج نباشند» که در این کار خیر نفت رسانی، شریک باشد و به انقلاب خدمت کند. خداوند او و همسر و دخترش را بیامرزد و روحشان شاد.

زمان گذشت تا در اردیبهشت 1358 دانشگاه ها موقتا بازگشایی شدند، بنده هم به محل تحصیل خودم مراجعه کردم و به عنوان یکی از اعضای موسس انجمن اسلامی و جهاد دانشگاهی پس از دسترسی و بررسی مدارک موجود در دفتر رئیس دانشگاه مشخص شد که رئیس وقت دانشگاه ما نامه ای به ساواک نوشته و اسامی تعدادی از دانشجویان دانشگاه را که باعث تعطیلی کلاسها شده بودند را شناسایی و به ساواک اعلام کرده بود که اسم بنده هم جزء این لیست بود و پاسخ ساواک این بود که به محض دستگیری این افراد اعدام خواهند شد که با پیروزی انقلاب بخیر گذشت و خداوند توفیق خدمتگزاری به مردم را بما داد و عاملین ساواک در دانشگاه دستگیر شدند. در اواخر 1359 و 1360 برای اسلامی کردن دانشگاه ها و پاکسازی آن از عناصر ضد انقلاب، دانشگاه ها به مدت 2 سال و رشته های پزشکی به مدت یکسال و نیم تعطیل شدند که بنده مجدد به سمنان برگشتم که با شناختی که از من وجود داشت، پیشنهاد شد که به عنوان مربی پرورشی با آموزش و پرورش همکاری کنم. بصورت حق التدریس وارد این کار شدم که فرصت بسیار خوبی بود تا با تدریس قرآن و تعلیمات دینی و تبلیغ اسلام و انقلاب و همین طور افزایش اطلاعات خودم و خودسازی، خدمتگذار باشم.

در دوسالی که مربی پرورشی بودم در مدرسه راهنمایی نهضت رکن آباد، مدرسه راهنمایی هراتی سمنان، هنرستان شهید بهرامی در بلوار قدس، دبیرستان شهید بهشتی محلات در بلوار حکیم الهی سمنان و دبیرستان صفایی که محل تحصیل خودم بود، انجام وطیفه کردم و سعیم بر این بود که با دانش آموزان و معلمین و کادر دفتری رابطه ای صمیمانه ایجاد کنم که خوشبختانه در سایه رحمت خداوند متعال این کار صورت گرفت و هنوز هم بعد از 40 سال با دانش آموزانم که پزشک و مهندس و معلم امروز هستند و همین طور همکارانم رابطه ای دوستانه دارم و وقتی این عزیزان را می بینم و ابراز می کنند که بنده معلم آنها بوده ام، افتخار می کنم و از یاد آوری خاطراتم احساس شادی می کنم. اسم بعضی از این عزیزان بیادم مانده است مانند: دکتر خالصی دوست دکترای مکانیک و رئیس دانشگاه آزاد اسلامی استان سمنان، دکتر حسن پیوندی که پزشک هستند و فرزند استاد عزیزم جناب آقای پرویز پیوندی می باشند. دکتر فرشاد که ایشان هم پزشک هستند و فرزند معلم بزرگوارم جناب آقای فرشادی در دبیرستان صفائیه هستند و به داشتن چنین معلمی به خود می بالم. همچنین دکتر حسین پیوندی دکترای الکترونیک و دکتر حسن پیوندی که پزشک هستند و فرزندان مرحوم حاج نصر الله پیوندی می باشند. مهندس رنجبر، مهندس موسوی شهردار اسبق سمنان و عضو شورای شهر فعلی سمنان و بسیاری دیگر از عزیزانم که آرزو می کنم همگی آنها عاقبت بخیر باشند.

زمانی که مربی پرورشی بودم در سال 1360 برای بازدید به جبهه های جنگ رفتیم و در لحظه تحویل سال به همراه تعداد زیادی از دانش آموزان استان سمنان شاید حدود 400 نفر، در کنار رزمندگان اسلام بودیم و بسیار در روحیه این عزیزان رزمنده موثر بود. در همین سفر بود که با عارف بزرگوار دایی رضا بسطامی آشنا شدم. ایشان بر روی پل بین آبادان و خرمشهر برای ما در مورد امام خمینی (ره) و مشخصات و ویژگیهای مرجع تقلید بصورت شعر سخنرانی کرد که بسیار دلچسب و ماندنی شد. متاسفانه خاطره تلخی هم در آن زمان برای من اتفاق افتاد که در شهر اهواز و به هنگام بازگشت به سمنان، دیدم که شخصی با سرعت به دنبال اتوبوسهای ما می دود که اتوبوسها کنار مقر سپاه توقف کردند و وقتی پیاده شدم دیدم دوست و همکلاسی عزیزم شهید «یدالله شهاب» است.  شهید شهاب فردی بسیار مودب، بزرگوار بود و همیشه به داشتن چنین دوستی افتخار می کردم. او بعد از گرفتن دیپلم به خدمت سربازی اعزام شده بود. او در حالی که موهایش خیس بود گفت: «وقتی از حمام بیرون آمدم این اتوبوسها را دیدم که روی آن نوشته شده بود، دانش آموزان استان سمنان، گفتم شاید دوستی یا آشنایی پیدا کنم که خبر سلامتی من را برای خانواده ام ببرد که شما را دیدم.» آن زمان که موبایل نبود و تلفن در منطق جنگی به سختی ارتباط ایجاد می کرد و بیشتر از طریق نامه این ارتباط صورت می گرفت. با توجه به اینکه ما در دوران دبیرستان همکلاسی بودیم و خانواده اش را می شناختم به ایشان قول دادم که به محض رسیدن به سمنان، پیغام سلامتیش را به خانواده اش برسانم. سه روز بعد که به سمنان رسیدم بلافاصله به منزل ایشان رفتم اما با دیدن پرچم سیاه  تبریک و تسلیت متاسفانه متوجه شدم که دیر رسیدم و خبر شهادت دوست عزیزم زودتر به خانواده اش رسیده بود. روحش شاد و یادش گرامی باد.

 خاطره دیگری از این دوران دارم که دوست دارم آن را نقل کنم، وقتی می گویند معلمی شغل انبیاء است و اینقدر ارزشمند است و بنده هم همیشه به معلمی خودم افتخار کرده ام چه در زمانی که در آموزش و پرورش بودم و چه در زمانی که در دانشگاه 34 سال خدمت معلمی کرده ام و شاکر خداوند هستم که توفیق خدمت به من داد. در دبیرستان صفایی معلم بودم که زنگ تعطیلی مدرسه نواخته شد که دیدم دانش آموزی در جایی که دوچرخه ها را می گذاشتند، نشسته و گریه می کند. علت گریه را پرسیدم و گفت که دوستانش باد چرخ دوچرخه را خالی کرده اند و سرفنتورش را هم برده اند و حالا نمی دانست که چطور به خانه اش در رکن آباد باز گردد. دست در جیبم کردم، یک دو ریالی بیشتر در جیبم نداشتم و دو ریالی را به ایشان دادم و گفتم: « برو پیش اصغر آقا که کنار دبیرستان مغازه تعمیرات دوچرخه دارد، یک و نیم ریال بگیر سرفنتور دوچرخه بگیر و ده شاهی هم برای باد کردن لاستیک به او بده تا دوچرخه ات را درست کند.» برق خوشحالی که در چشمهایش دیدم را هرگز فراموش نمی کنم. سالها گذشت و من پزشک شدم و در دانشگاه علوم پزشکی خدمت می کردم و روزی قرار بود در جلسه ای شرکت کنم و دانشگاه برای من وسیله نقلیه فرستاد تا من به محل جلسه برسم. راننده آژانس گفت: « قرار بود شخص دیگری بیاید اما من وقتی شنیدم که قرار است دکتر طاهریان را به جلسه برساند از او اجازه خواستم که من به خدمت شما بیایم چون باید پیغامی را از پسرخاله ام به شما برسانم.» از او تشکر کردم که بخاطر من به زحمت افتاده است. او ادامه داد که «پسرخاله ام در سازمان انرژی اتمی کار می کند و بندرت سمنان می آید و یکبار به من گفت که معلمی داشته بنام طاهریان که دانشجوی پزشکی بوده، آیا می توانم او را پیدا کنم و سلامش را به معلمش برسانم و بخاطر کاری که برایش کرده تشکر کنم؟» سپس گفت: «امروز که اسم شما را شنیدم گفتم ان شاء الله که همان دکتر طاهریان است!» سپس ماجرای خالی شدن باد لاستیک دوچرخه را برایم تعریف کرد و اینکه آن دانش آموز هنگام بازگشت به رکن آباد این احساس را داشته که سوار بر هواپیمای شخصی است! حالا پسرخاله اش سلام دانش آموزم را به من می رساند و اینکه دعایم می کند که خاطره ای بسیار زیبا برای من است. اینکه بعد از چهل سال پاسخ کار خوبی را دریافت می کردم.

در مهرماه سال 1361 با ارسال نامه ای از سوی مسئولین دانشگاه به پدر بزرگوار بنده مبنی بر پذیرفته شدن بلامانع اینجانب در دانشگاه، بالاجبار از آموزش و پرورش جدا شدم و برای تحصیل در رشته پزشکی به دانشگاه بازگشتم ولی ارتباطم را تا به امروز با بسیج حفظ کردم و هیچگاه مسئولیت بسیجی بودن را فراموش نکردم. به عنوان عضو موسس انجمن اسلامی و جهاد دانشگاهی (که هر دو تشکل از دانشجویان خط امام بودند) از یک سو وظیفه درس خواندن و از سوی دیگر به عنوان رابط با دانشگاه های دیگر به همراه دوستان عزیزم مانند دکتر ناصر صفرنژاد جراح فعلی، دکتر محمد بابایی متخصص اطفال، دکتر منصور مظفری متخصص چشم و دکتر بهروز گلکار پزشک عمومی مشغول ساماندهی دانشجویان پزشکی به مناطق جنگی شدیم. دروس تئوری در کلاسهای درس دانشگده پزشکی آیت الله طالقانی شهرآرا برگزار می شد. وقتی استاجری و اینترنی ما شروع شد برای کارآموزی و کارورزی به بیمارستانهای شهدای تجریش، فیروزگر، قلب شهید رجائی، شهدای هفتم تیر، کودکان شهید محمدباقر صدر، مرکز طبی اطفال، روانپزشکی و اکبر آبادی می رفتیم.  یک خاطره ای هم از زمان جنگ در فعالیتهای پزشکی دارم، که کارخانه چیت سازی مورد بمباران صدامیان قرار گرفت و بیمارستان اکبر آبادی که کنار آن بود نیز صدمه جدی دید، شیشه های بیمارستان فرو ریخت و بسیاری از اساتید، مسئولین و پرسنل رفتند، آن شب تا صبح با یک چراغ قوه دستی به همراه چند مامایی که باقی مانده بودند با توفیق خداوند توانستیم برای سی تا زایمان خدمت رسانی کنیم و مادران صحیح و سالم با نوزادانشان به آغوش خانواده بازگشتند.

با توجه به اینکه از دوران نوجوانی علاقه به فوتبال داشتم و عضو تیم سپاهان سمنان نیز بودم و دفاع جلو بازی می کردم و قهرمان و نایب قهرمان سمنان بودیم و رقیب اصلی ما تیم برق بود. الان هم افتخار این را دارم که عضو تیم پیشکسوتان مرحوم همایون فر در خدمت بسیاری از همان عزیزان در تیم سپاهان و برق هستم. در سال 1362 رئیس دانشکده ما، جناب آقای دکتر بلاغی بنده را به عنوان عضو تربیت بدنی دانشگاه منصوب کرد که یکی از خاطراتم شرکت در مسابقات دانشگاه های علوم پزشکی کشور در کرمان بود. بنده مسئول تیم خودمون بودم. در این دوره از بازی ها، تیم ما یکی از خوش اخلاق ترین، منظم ترین و شیک پوش ترین تیم ها بود. ما تنها تیمی بودیم که در محل برگزاری اردو، درمانگاه ایجاد کرده بودیم و به درمان سایر بازیکنان می پرداختیم. حتی بازیکن مصدوم تیم رقیب را هم درمان کردیم که روز بعد همین بازیکن بما گل زد و باعث حذف تیم ما شد. رئیس دانشگاه کرمان هم با ارسال نامه ای به دانشگاه ما از این حرکت اخلاق مدارانه تیم دانشگاه تقدیر و تشکر کرد و برای تک تک بچه ها این نامه ارسال شد.

وقتی دانشجوی سال سوم بودم با توجه به شناختی که مسئولین سپاه از بنده داشتند، توصیه کردند که به عضویت سپاه پاسدارن دربیایم و بعد از چهار سال با توجه به راه اندازی دانشکده پزشکی در سمنان، از سپاه هم جدا شدم، و به دانشکده علوم پزشکی سمنان آمدم، و به عنوان سرباز هیات علمی در دانشکده پرستاری مشغول انجام وظیفه شدم.

از آنجایی که عضو دانشجویان خط امام بودم و قرار بود برای فتح لانه جاسوسی اقدام کنیم که با یک تغییر ناگهانی در برنامه ها، متاسفانه بنده افتخار شرکت در این رویداد عظیم را پیدا نکردم.

وقتی دوره اینترنی بنده شروع شد، علاوه بر این که سعی می کردیم دانشجویان پزشکی به منطقه غرب و جنوب را ساماندهی کنیم، خودم در اوج درگیری ها به منطقه فاو رفتم و در اورژانس خط مقدم به عنوان پزشک، فعالیت می کردم و افتخار داشتم در خدمت لشکر امام حسین (ع) باشم. مدتی هم در تیپ الغدیر بودم، که مربوط به شهر یزد بود، و در کنار شهید دهبان، و برادر جعفری فرمانده آنها، خدمت کردم. یاد آن روزها بخیر...

یک روز در لشکر امام حسین بودم که فرمانده لشکر وارد اورژانس شد، و من بیرون از سنگر اورژانس بودم. موقعی که برگشتم دیدم یکی از بهیاران، در حال تزریق آمپول بصورت ایستاده به وی بود. خیلی عصبانی شدم و گفتم: «بگذارید روی تخت بخوابد چون ممکن است شوک به او دست بدهد.» وقتی جلو رفتم دیدم فرمانده لشکر است، و به من گفت: «فرصت ندارم، که روی تخت دراز بکشم، تا آمپول به من بزند، من به او گفتم که همین طور تزریق کند و کاری با او نداشته باشید و توبیخ نکنید.» من هم از او عذر خواهی کردم و گفتم: «اگر شوک به شما دست بدهد و زمین بخورید ما چه کسانی را می توانیم جاز گزین شما بکنیم؟»

یک روز یک دانش آموز را به زور آورده بودند تا درمان شود، که کم سن و سال و تنها آر پی جی زن منطقه بود و بخاطر گلو درد چرکی آمده بود تا به او 3. 3. 6 تزریق کنیم و به من هشدار داده بودند که این بچه فرار می کند و به خط مقدم باز می گردد. اولی را زدیم و مراقبش بودیم ولی بالاخره فرار کرد و به خط مقدم برگشت، بدون اینکه آمپول دوم را بزند، و بعدها به درجه رفیع شهادت رسید. در سال 1366 با نوشتن پایان نامه با راهنمایی استاد بزرگوارم دکتر سید جما الدین سجادی که رئیس دانشگاه علوم پزشکی ایران در آن زمان بود با معدل بالا به عنوان پزشک عمومی فارغ التحصیل شدم و بهمن ماه 1367، به دلیل درخواست مدیر عامل بهداری منطقه ای استان سمنان، آقای دکتر محمد علی اشرف مدرس و آقای دکتر علی اکبر نظری که رئیس دانشکده پرستاری سمنان بودند، از وزیر بهداشت دکتر معاون وزیر بهداشت، آقای دکتر نوحی درخواست کردند که به عنوان سرباز وارد بهداری شوم و هنوز دانشکده پزشکی تاسیس نشده بود و در دانشکده پرستاری مشغول به انجام وظیفه شدم.

یک روز دکتر اشرف مدرس به من گفت: «شنیده ام که قرار است در سمنان دانشکده پزشکی تاسیس شود.» جواب دادم بله آقای دکتر، که گفت: «کار بسیار سخت و پر دردسری است.» جواب دادم: «افتخار می کنم که بنده سمنانی هستم و در استان دانشکده پزشکی وجود نداشته است. امیدوارم خدا به من توفیق دهد که به همراه عزیزان و بزرگوارانی که در بنیاد همیاران در توسعه آموزش عالی حضور داشتند و مسئولین وقت این دانشکده راه اندازی شود و برکات آن به تمام کشور برسد.» حالا بیش از سی و چهار سال در دانشگاه علوم پزشکی استان سمنان خدمت کرده ام و مسئولیتهای بسیاری داشته ام. در سال 1367 مدیر درمان استان بودم و کارهای بیمارستان و درمان را رسیدگی می کردم. هر وقت وارد بیمارستان شیر و خورشید سمنان که بعد امداد نام گرفت و سپس تخلیه و به بیمارستان فاطمیه منتقل گردید، می شدم احساس خجالت می کردم و بغض گلویم را می گرفت که چرا پزشک هندی و بنگلادشی در این بیمارستان بودند که نه زبان می دانستند و نه سواد درست و حسابی داشتند. البته تعدادکمی پزشک سمنانی بودند که انجام وظیفه می کردند که خداوند به آنها توفیق دهد. یکی از این پزشکان خارجی دکتر بانیک نام داشت، که هم سزارین و عمل آپاندیس انجام می داد و هم مفصل هیپ و شکستگی ها را درمان می کرد. خلاصه هر کاری را که فکرش را بکنید، این شخص انجام می داد و وقتی رفت من نفهمیدم که دیپلم پزشکی داشت یا دکتری پزشکی! متاسفانه ما در آن زمان هنوز دانشکده پزشکی نداشتیم و این مساله مرا مصر در پیگیری آوردن دانشکده پزشکی به سمنان کرد که عزیزان و بزرگواران بسیاری از امور مربوط به آن را انجام داده بودند. به این ترتیب دانشکده پزشکی سمنان با پذیرش 60 دانشجو کار خود را در سال 1367 آغاز کرد. در همین سال برای پیگیری کارهای دانشکده پزشکی رفتم تهران خدمت دکتر باستان حق رئیس دانشگاه علوم پزشکی تهران، و معاون ایشان دکتر پژوهی، آنها پرسیدند در دانشکده سمنان مسئول چه کسی است؟ که گفتم هیچ کس و بنده، خانم صادقی و خانم معدنی و سایر عزیزان در کنار هم خدمت می کنیم. کارهای ثبت نام و پذیرش دانشجویان را انجام داده بودیم و قرار بود کلاسها را شروع کنیم، که دکتر باستان حق با ابلاغی بنده را به عنوان رئیس دانشکده پزشکی منصوب کرد و دکتر باستان حق گفتند هر کمکی نیاز باشد انجام خواهند داد تا این دانشگاه پا بگیرد و مستقل شود. با حضور دکتر سید شهاب الدین صدر معاون وزیر، دکتر عباس شیبانی و دکتر موسی زرگر به یاری خدا دانشکده افتتاح شد و دانشجویان دانشکده پزشکی سمنان در بهمن ماه 1367 شروع به تحصیل کردند.  به این ترتیب اولین رئیس دانشکده علوم پزشکی بودم. پزشک معتمد اسناد پزشکی استان، پزشک مهمانشهر بودم.  سپس با معرفی آقای خالصی رئیس اداره کل دادگستری استان سمنان، مرحوم دکتر حبیبی وزیر دادگستری وقت، انجام امور پزشکی قانونی سمنان هم به بنده واگذار شد و به مدت 4 سال رئیس پزشکی قانونی سمنان بودم. البته وقتی می گویم رئیس، در واقع خودم بودم و یک تایپیست! الان به یاری خدا، پزشکی قانونی برای خودش اداره و سازمانی با بسیاری از پرسنل خدوم است.

بعد از مستقل شدن دانشگاه علوم پزشکی استان سمنان، آقای دکتر خردمند به عنوان رئیس دانشگاه از سوی شورای عالی انقلاب فرهنگی انتخاب شدند و بنده هم رئیس دانشکده پزشکی بودم.

به لطف خدا وقتی الان وضعیت دانشگاه علوم پزشکی استان سمنان را می بینم خوشحالم و افتخار می کنم، از آن شرایط کمبود پزشک که داشتیم حالا دانشگاه علوم پزشکی با تعداد زیادی دانشکده داریم که پزشکان و پرستاران و سایر عزیزان را در رشته های مختلف پزشکی و پیراپزشکی، تغذیه، توانبخشی، پرستاری، بهداشت و ... و متخصصان بسیاری را تربیت می کند و از این بابت خدا را شاکرم که به برکت جمهوری اسلامی این توفیقات را عنایت فرمود.

سه سال بعد قرار شد به تهران و دانشگاه ایران که هنوز دکتر سجادی ریاست آن را بر عهده داشت بروم و از سمنان به تهران مهاجرت کنم که مسئولین وقت استانی که تمایل داشتند بنده در سمنان خدمت کنم، با جناب آقای دکتر معین رایزنی کرده بودند و بنده به عنوان رئیس مجتمع آموزش عالی سمنان در سال 1371 انتخاب شدم. به لطف خدا مجتمع آموزش عالی سمنان نیز در سال 1373 تبدیل به دانشگاه سمنان شد و بنده با حکم جناب آقای دکتر هاشمی گلپایگانی و تایید شورای عالی انقلاب فرهنگی به سمت ریاست دانشگاه سمنان منصوب شدم و تا سال 1377 این مسئولیت را برعهده داشتم. در ابتدا فقط یک رشته لیسانس مهندسی برق داشتیم ولی امروز یکی از دانشگاه های معتبر کشور است که باعث افتخار بنده است و خداوند به عزیزانی که در این زمینه تلاش کرده اند توفیق دهد. در سال 1377 با تولد سه قلوهایم از ریاست دانشگاه سمنان استعفا دادم و به دانشگاه علوم پزشکی سمنان بازگشتم و از خدا خواستم که به من کمک کند تا بتوانم افراد صالحی را به جامعه تحویل بدهم. بعد از بازگشت به دانشگاه علوم پزشکی استان سمنان مجددا مسئولیتهای بسیاری به بنده واگذار شد و روز خالی نداشتم. قائم مقام معاون آموزشی و پژوهشی دانشگاه، که آن زمان هر دو مسئولیت بر عهده یک نفر بود، مدیر پژوهش دانشگاه، قائم مقام رئیس دانشکده پزشکی، دبیر هم اندیشی اساتید دانشگاه، عضو شورای دانشگاه، عضو هیات اجرایی جذب دانشگاه، عضو هسته گزینش دانشگاه، معاون علوم پایه دانشکده پزشکی، معاون بالینی دانشکده پزشکی، رئیس مرکز تحقیقات گیاهان دارویی و طب ایرانی دانشگاه علوم پزشکی استان سمنان، انجام وظیفه کرده ام و در تاریخ 31 شهریور ماه 1399 به افتخار بازنشستگی نائل شدم و امروز هم به عنوان معاون علوم پزشکی دانشگاه آزاد اسلامی استان سمنان مشغول به خدمت می باشم. برای تمامی عزیزان و بزرگواران که در دانشگاه علوم پزشکی استان سمنان مشغول به خدمت هستند بویژه جناب آقای دکتر کامران قدس که دانشجوی همین دانشگاه بودند و از افتخارات دانشگاه علوم پزشکی استان سمنان هستند، آرزوی توفیقات الهی دارم آرزو می کنم در سایه لطف پروردگار دست به دست هم داده و جشن پنجاه سالگی دانشگاه را برگزار کنیم.

رفتاری که من در زندگی خودم بروز دادم، نتیجه تعامل یک شاگرد در مقابل استادانش بوده است. امیدوارم که توانسته باشم وظایفم را در قبال آموزه های اساتیدم درست انجام داده باشم. یکی از بهترین معلمینم پدر و مادرم بودند. پدرم کارمند مخابرات بود و همیشه سعی می کرد که نان حلال به خانه بیاورد و توصیه اش این بود: «پسرم! سعی کن هرکاری که انجام می دهی بگویند خدا پدر و مادرت را بیامرزد و مردم دار باش! مردم دار باش! مردم دار باش! برای رضای خدا کار کن و هیچ چیزی را بر رضای خدا ترجیح نده حتی اگر به ضررت تمام شود.»

از همکاران عزیز در روابط عمومی بسیار سپاسگزارم بابت تهیه این مصاحبه، روابط عمومی پیشانی دانشگاه است و تمامی تلاشها، خدمات و فعالیتهای دانشگاه را به نحوی شایسته به مردم انعکاس می دهد.

مصاحبه گر: مارال صمصامی

 

 

  • کد خبر : 37558
لینک کوتاه خبر :
کلمات کلیدی
کارن یحیایی
خبرنگار

کارن یحیایی

تصاویر

0 نظر برای این مقاله وجود دارد

نظر دهید

متن درون تصویر امنیتی را وارد نمائید:

متن درون تصویر را در جعبه متن زیر وارد نمائید *