گفتگوی صمیمانه با قدرت الله عبدوس بازنشسته اورژانس پیش بیمارستانی دانشگاه
قدرت الله عبدوس بازنشسته و پیشکسوت اورژانس ١١٥: اگر زمان به عقب برگردد باز هم شغل تکنسین اورژانس 115 را انتخاب مي کنم
روابط عمومی دانشگاه علوم پزشکی استان سمنان؛
عبدوس خودش را این طور معرفی می کند:
قدرت الله عبدوس، متولد 1330 در شهر سمنان و آخرين فرزند خانواده هستم. در رشته طبيعي در سمنان درس خواندم و پس از گرفتن ديپلم به خدمت سربازی اعزام شدم.
عبدوس درباره نحوه آشنايي خود با اورژانس 115 مي گوید:
سال 1352 دوره خدمت سربازي را در پادگان لويزان تهران می گذراندم. در آن سال سقف فرودگاه مهرآباد در اثر حادثه ای فرو ریخت و عدهای سرباز را برای امدادرسانی به مصدومین، به فرودگاه اعزام کردند که من هم جز آنها بودم. بعد از اين اتفاق، مسئولین بهداشت و درمان وقت به خلا سیستمی که بتواند در موارد مشابه به مصدومین امدادرسانی کند پی برندند و اين فلسفه تشكيل اورژانس 115 در ايران شد. من که در آن حادثه به مصدومین امدادرسانی کردم، به امدادگری علاقهمند شدم. وقتي دوره خدمت سربازی ام به پايان رسيد از طريق يكي از اقوام كه دربيمارستاني در تهران كار مي كرد مطلع شدم كه اورژانس 115 نيرو استخدام مي كند. برای ثبت نام و آزمون مراجعه كردم. البته هم زمان فرصت استخدام در صدا و سيما، دخانيات و سازمانی دیگر نيز برايم فراهم بود اما به دليل علاقه ای که در من ایجاد شده بود، اورژانس را برای کار انتخاب كردم.
عبدوس کمی مکث می کند. انگار به گذشته بازگشته. او این طور ادامه می دهد: آن موقع برای استخدام متقاضیان در اورژانس، هم آزمون كتبي برای بررسی توانمندي هاي علمي و هم آزمون هاي عملي از جمله مهارت رانندگي و آزمون سلامت جسماني به عمل مي آمد. من از جمله چند تنی بودم که از آزمون ها نمره قبولی را کسب کردم. پس از آزمون های اولیه، دوره آموزشی شروع شد. كلاس ها به شكلي بود كه علاوه بر درس های تئوري، فيلم هاي آموزشي نیز نمایش داده مي شد. فيلم ها به زبان اصلي (انگلیسی) و گاهی هم به زبان فارسی برگردانده شده بود. در دروه آموزشی مواد درسی مختلفي تدریس می شد مانند سوختگي ها، تصادفات، مسموميت ها، زايمان، آسم و غیره.
قدرت الله در صندلی جا به جا می شود و با لبخند می گوید:
اولين مربي ام جيم پاترسون آمريكايي بود.
خاطرات آن روزها در او زنده می شود. عبدوس ادامه می دهد:
كلاس ها در ساختماني واقع در خيابان جمهوري تهران برگزار مي شد كه يك ساختمان چند طبقه بود. كلاس هاي عملي در طبقه ششم ساختمان برگزار می شد. نکته جالب اینکه با وجودی که ساختمان آسانسور داشت اما كسي اجازه نداشت برای رفتن به کلاس از آسانسور استفاده كند و در صورت استفاده از آسانسور 5 نمره منفي به فرد داده می شد. علت هم اين بود كه مي گفتند بايد به اين شرايط عادت کنیم تا بعدها برای جا به جايي مصدومان از ساختمان هاي چند طبقه دچار مشكل نشویم.
عبدوس نگاهی به پیراهن من می کند و می گوید:
لباس اورژانس در ابتدا به رنگ آبي بود و بر روي بازوها و جيب هایش آرم نصب می شد اما به مرور، لباس ها به شكل امروزی تغيير کرد.
عبدوس با شور و احساس خاصی خاطرات آن دوره را بازگو می کند:
وقتي دوره آموزشي ما به اتمام رسيد نيروهای آموزش دیده را مانند سرباز تقسيم و با توجه به نياز، به مناطق مختلف اعزام کردند. من با توجه به این که سمنانی بودم مایل بودم در شهر خودم خدمت کنم اما به دليل نياز، به استان مازندران اعزام شدم.
او از شروع کارش در اورژانس 115 اینطور می گوید:
در ابتدای کار در استان مازندران، دوره آموزشي زايمان را به مدت يك ماه در قائم شهر گذراندیم كه اطلاعات این دوره بارها و بارها در سال های خدمت در اورژانس 115 به کار گرفته شد. من بعدها به سمنان منتقل شدم و آن موقع همه شهرهای استان، متخصص زنان نداشت، به همین دلیل مادران باردار را به شهرهای دارای متخصص زنان منتقل می کردیم و در حين این انتقالها در موارد متعددی پروسه زايمان را در آمبولانس انجام دادیم.
قدرت الله اولين ماموريت كاري خود را اين گونه شرح می دهد:
ساعت شش و نيم صبح فرداي اولین روزی كه به مازندران رفته بودم به مأموریت حادثه تصادفي در حوالي جنگل سيسنگان اعزام شديم. وقتي به محل حادثه رسيديم، دیدیم که يك دستگاه خودروي سواري در پيچ جاده منحرف و به شدت با درخت برخورد كرده است. شدت برخورد به حدی بود که خودرو از وسط دو نیم شده بود اما همچنان رادیو پخش ماشين روشن و از آن صدای موسيقي به گوش می رسید. دو سرنشين آقا كه جلوی خودرو بودند در دم جان باخته و خانمي كه عقب خودرو بود دستش از بازو قطع شده بود. به دنبال دست قطع شده این خانم گشتیم و آن را از لا به لاي شاخ و برگ درختان پيدا كرده و همراه با مصدوم به بيمارستان انتقال داديم. جالب این که، بهيار بخش اورژانس بيمارستان به محض دیدن دست قطع شده مصدوم، غش كرد. با وجودی که موفق به نجات جان آن زن شدیم اما پيوند دستش موفقیت آمیز نبود.
عبدوس استکانی جای نوش جان می کند و ادامه مي دهد:
از همان ابتدای کار، دوست داشتم در زادگاهم خدمت کنم. البته خانواده من هم دوست داشتند که در کنارشان باشم. سه ماه از کارم در مازندران گذشته بود؛ درخواستی کتبی انتقال به سمنان را به مسئولم دادم که با آن مخالف کرد. بعد از آن نیز چند بار درخواست انتقال به سمنان را به مسئولم ارائه دادم اما هر بار، با درخواستم مخالفت شد تا اينكه در اسفند 1356 مطلع شدم وزير بهداشت و درمان وقت به مازندران آمده. در ملاقات حضوری با وزیر، تقاضایم را مطرح و وزیر بهداشت و درمان نیز با درخواست انتقالم به سمنان بدون جايگزين موافقت کرد. 21 فروردين 1357 فعاليت خودم را به عنوان تکنسین اورژانس پیش بیمارستانی (115) در سمنان آغاز کردم.
عبدوس نفسی تازه می کند و می گوید:
وقتي به سمنان آمدم اورژانس115 به شكل فعلي نبود و بيشتر با واحد درمان در منزل همكاري مي كرد. آن موقع، اورژانس سمنان در خيابان شهرك، روبروي نانوایی سنگكي كه محل فعلي شركت تعاوني رفاه کارکنان دانشگاه است مستقر بود. نیروهای عملیاتی اورژانس هم، جا به جايي پزشكان و نقل و انتقال آنان به منزل بيماران را انجام می دادند. در آن زمان دكتر افتخاري، مدير عامل بهداري سمنان بودند و همسر ايشان هم مسئولیت واحد درمان در منزل را بر عهده داشتند. روز دومي كه به سمنان آمدم نزد دكتر افتخاري رفتم و از او خواستم كه با بازگشتم به مازندران موافقت كند. او از اين درخواستم بسيار متعجب شد و وقتي علت را جويا شد؛ گفتم وظیفه ما اين نيست كه راننده پزشكان باشيم و عملیات اورژانس در مازندران را به طور کامل برای ايشان شرح دادم. دكتر افتخاري نيز فوری آقاي كاشي (مسئول امور اداری سازمان بهداری) را فراخواندند و از من و ايشان خواستند تا شرايط مورد نظر را فراهم كنيم. برای اين كار به تهران رفتيم، تعدادي بي سيم و همچنين فرم هاي مورد نياز را تهيه و تلفن اورژانس كه آن موقع شماره 114 بود را به شماره 115 تغيير داديم. به مرور، مردم نيز با خدمات اورژانس 115 آشنا شدند. محل استقرار اوژانس 115 نیز در چند ساختمان از جمله بيمارستان امداد، درمانگاه هاي طباطبايي و تدين تغییر کرد و در نهایت در پايگاه امام رضا(ع) که هم اکنون نیز پایگاه اصلی اورژانس 115 شهر سمنان است مستقر شديم. مصطفی كاشفي، برهاني، دارايي، دوست محمدي، صمدي، محمدي، عبدالشاه، خاتمي و مرحوم احمد كاشفي جز اولین کارکنان اورژانس سمنان بودند.
عبدوس آهی می کشد؛ کمی مکث می کند و می گوید:
احمد كاشفي در حادثه تصادفی با موتورسيكلت به شدت مصدوم شد. يادم هست وقتي می خواستیم او را به تهران اعزام كنيم آمبولانس برق 12 ولت نداشت و براي اينكه بتوانيم در حین انتقال از بنت استفاده كنيم موتور برقی را روی سقف آمبولانس كار گذاشتيم.
عبدوس سری می چرخاند؛ از پنجره اتاق به آمبولانسی که در محوطه متوقف است نگاه می کند و ادامه می دهد:
اولین آمبولانس های اورژانس 115 فولكس واگن و شورلت بودند و تجهيزاتي مانند ساكشن برقي و دستي، آتل تراكشن، شلوار شوك و ست زايمان داشتند. در هر نوبت کاری 5 نفر كشيك بودیم و ممكن بود 3 تا 4 دفعه به شهرهاي مختلف اعزام شویم. تلفنچي و خدمه هم نداشتیم بنابراین تمامي كارها را خودمان انجام مي دادیم؛ از پاسخگويي به تلفن ها و اخذ پذيرش گرفته تا نظافت و آشپزي. 3 دستگاه آمبولانس در پايگاه مستقر بود و نيروهاي كشيك روز بعد نيز به عنوان گوش به زنگ (On call) بودند.چنانچه همه نيروهای یک نوبت کاری به مأموريت مي رفتند، نيروهاي آنكال جايگزين مي شدند. در آن زمان فقط شهرهاي شاهرود و سمنان دارای پایگاه اورژانس 115 بودند.
عبدوس در مورد مأموریت ها و يا حوادث خاصی که خودش حضور داشته اینطور می گوید:
به محض شنيدن خبر حادثه زلزله رودبار، با يك دستگاه آمبولانس و 4 تكنسین به منطقه اعزام و ساعت 5/7 صبح روز بعد در رشت مشغول خدمت رسانی به مصدومین حادثه بودیم. همچنين 4 بار و هر بار به مدت 4 ماه در جبهه های جنگ حضور داشتم. در مقطعی، مسئول ستاد مجروحين جنگ استان سمنان و نماينده دانشگاه در ستاد آزادگان نیز بودم. همچنين در زمان جنگ عراق و كویت، مسئوليت واحد بهداري قرارگاه سلمان فارسي كه توسط استان سمنان ایجاد شده بود را بر عهده داشتم. جالب اين كه در اين قرارگاه چون پزشك نداشتيم از آوارگان پرسيديم كه آیا در بین آنها پزشك هست كه دو نفر خود را پزشک معرفی کردند اما گفتند رايگان كار نمي كنيم و همكاري نكردند. فقط يك نفر خانم ماما در بین آوارگان با ما همكاري کرد.
لحظه لحظه خدمت به مردم سرشار از خاطراتی است که هيچ گاه فراموش نمي شود خاطراتي كه گاه تلخ و گاه شيرين است. عبدوس خاطرات دوران کار خود را این طور بیان می کند:
خاطره شیرین من برمي گردد به زمانی كه در مازندران كار مي كردم. خانم بارداری داخل آمبولانس زايمان كرد و وقتی نوزاد بدنیا آمد كاملا كبود بود. تميز كردن دهان نوزاد با ساكشن، باز کردن راه هوايي و اقدامات اوليه موثر واقع نشد. وقتي به بيمارستان رسيديم پزشك اورژانس اعلام کرد كه نوزاد فوت کرده. من از پزشک اورژانس تقاضا کردم که اجازه دهد در صورت امکان بر روي نوزاد عمليات احيا قلبی- ریوی را تمرین کنیم. با اجازه پزشک، من و همکارم مشغول احيای نوزاد شدیم. بعد از شروع عملیات احیا، در كمال ناباوري ديديم که نفس هاي نوزاد برگشت و نوزاد كه دختر بود احیا شد. مدت ها بعد؛ این دختر را در آغوش مادرش سالم و سلامت ديدم. این خاطره خوبي بود که در ذهنم نقش بسته. خاطرات زیادی دارم كه هر كدام مي تواند درسي آموزنده باشد. خاطره دیگر این که، به مأموریت حادثه تصادف اتوبوس و كاميون اعزام شده بودیم، وقتي به محل حادثه رسيديم ديديم كه اتوبوس از پشت با كاميون برخورد کرده و تعداد زیادی مسافر مصدوم شده اند. راننده اتوبوس در حالي كه فوت كرده بود از نيم تنه، در قسمت جلوي اتوبوس آويزان بود. اين صحنه ترس زيادي را بین مسافران ايجاد كرده بود و خيليها با دیدن آن بدحال می شدند. من بلافاصله با يك پتو جنازه را از دیده ها مخفی کردم. با این کار ساده، اضطراب مسافران کاهش یافت و از ترس و دلهره آنها کاسته شد. ما هم با آرامش به مجروحين حادثه امدادرسانی کردیم. جالب است بگویم؛ پزشكي که بين مسافران بود از اين عمل ما تعجب کرده بود و میگفت چرا این کار به فكر من نرسید. ابتكاراتي هم در مأموریتها داشتيم. مثلا چون شرايط تزريق خون در داخل آمبولانس سخت بود به فكرمان رسيد كه از دستگاه فشارسنج براي كمك به تزريق خون استفاده كنيم. کاف دستگاه فشارسنج را طوری باد مي كرديم و دور كيسه مي بستيم که به جريان خون كمك كند.
عبدوس سرش را پایین می اندازد، اندکی مکث می کند و می گوید:
خاطرات زیادی از دوران کارم دارم و امیدوارم بتوانم در فرصتی مناسب آن ها را بنویسم.
می پرسم اگر زمان به عقب برگردد باز هم تکنسین اورژانس را به عنوان شغل خود انتخاب مي كنید و او پاسخ می دهد: هم بله هم خير. بله به این دليل که اين كار را دوست دارم و خير به اين دليل كه اگر از من بخواهند كاري خارج از وظيفه ذاتي اورژانس انجام دهم آن را قبول نمیکنم.
اين پيشكسوت اورژانس، تكنيسين خوب را این طور تعریف می کند:
تكنيسين خوب فردي است كه خدمت به مردم را به درستي انجام دهد، به فكر بیمار باشد و به سلامتی خودش هم توجه کند.
واژه ها در قاموس افراد مختلف معناي متفاوتي دارند. عبدوس اين واژه ها را اينطور معنا می کند:
اورژانس 115 : كمك رسان مردم
آژير آمبولانس: هشدار براي ديگران
ايران: وطن سرافراز من
زندگي: يعني احتياط و رفع نيازها و كمك به يكديگر
عبدوس خطاب به مسئولان می گوید:
مایلم به مديران زير مجموعه اختيارات لازم داده شود تا بتوانند با آزادي عمل بيشتري تصميم گيري نمايند. از مسئولان ارشد دانشگاه نیز می خواهم موضوع پرداخت سختي كار كاركنان بازنشسته اورژانس 115 را كه حق بيمه آن دريافت شده ولي به آنان پرداخت نشده پيگيري کنند.
قدرت الله عبدوس پس از بازنشستگي توسط بخش خصوصي دعوت به همكاري مي شود و يك شیفت هم در پايگاه اورژانس پیش بیمارستانی لاسجرد فعاليت مي کند اما به دليل مخالفت همسر و فرزندانش از ادامه کار منصرف می شود. هم اکنون او به عنوان مربي با جمعیت هلال احمر استان سمنان همكاري دارد.
عبدوس يكي از سرمايه هاي ارزشمند اورژانس پیش بیمارستانی کشور است؛ يكي از اولين ها و يكي از قديمي ها كه وقتي پاي صحبتش مي نشيني دوست نداری اين گفتگوها به پايان برسد اما چه كنيم كه زمان كوتاه است. امیدورام قدر اين سرمايه هاي ارزشمند را بدانيم.
مصاحبه گر: محمود یحیایی کارشناس مرکز مدیریت حوادث و فوریتهای پزشکی دانشگاه علوم پزشکی استان سمنان