چاکرحسینی، خیرخواهی که برای نابینا هم چراغ روشن می کند!
به گزارش روابط عمومی دانشگاه علوم پزشکی استان سمنان؛ به مناسبت در گذشت مرحوم مغفور شادروان حاج محمد (رضا) چاکر الحسینی پیشکسوت حوزه رادیولوژی دانشگاه علوم پزشکی استان سمنان، گفت و گوی صمیمانه ای که روابط عمومی دانشگاه با این عزیز سفر کرده در سال گذشته انجام داده بود، بازنشر می شود. مدیریت روابط عمومی دانشگاه علوم پزشکی استان سمنان درگذشت مرحوم مغفور شادروان حاج محمد (رضا) چاکر الحسینی را تسلیت عرض نموده و برای خانواده محترمشان آرزوی سلامتی و صبر می نماید.

عرض سلام و ادب دارم، خواهش می کنم خودتان را معرفی بفرمایید.
با سلام به همکاران عزیزم، من چاکر حسینی هستم متولد 12 مرداد ماه 1322 در سمنان. پدرم اهل یزد و مادرم سمنانی بودند. از آنجایی که کارخانه ریسمان ریسی سمنان نیاز به رنگ ریز داشت و رنگ ریزهای یزد هم مشهور بودند، صاحب کارخانه از پدرم خواست که به سمنان بیاید. پدرم به سمنان آمد و در همین شهر هم ازدواج کرد.
لطفا از دوران کودکی و دوران مدرسه و دانش آموزی تان خاطراتی را بفرمایید.
کلاس اول تا ششم را در دبستان مهران نزدیک دروازه ارگ گذراندم و مدرسه ای بود که آقای کاشانی صاحب کارخانه ریسمان ریسی ساخته بود. برای دوره دبیرستان وارد یک دبیرستان دیگر شدم و تا کلاس نهم آنجا بودم ولی برای خواندن رشته طبیعی مدرسه ام را عوض کردم و به دبیرستان دهخدا رفتم و دیپلم گرفتم. در سال 1345 به خدمت سربازی رفتم. همین طور که در پادگان، معاینات پزشکی را در کنار دیگر سربازان طی می کردم، که به ما اطلاع دادند معاف شدیم و گفتند: «متولدین 1322 معاف شده اند و باید 500 تومان پول بیاورید و معافیتان را بگیرید!» آن موقع مبلغ 500 تومان زیاد بود و تهیه کردنش سخت! که این مبلغ را قرض گرفتم تا بتوانم برگه معافی را بگیرم. یک روز دبیر زبان انگلیسی ام «آقای بهرامی»را دیدم که به من محبت داشت و باهم دوست بودیم، ما دانش آموزان در ساعت مدرسه دانش آموز بودیم و بعد از این ساعت با دبیرانمان دوست و همراه بودیم، به معلمم گفتم که کاری برایم پیدا کند تا مشغول شوم. او با دکتر فامیلی، مدیرکل بهداری وقت سمنان آشنایی داشت و قرار شد در مورد من با ایشان مشورت کند. روز بعد یک نفر آمد منزل ما و پیغام آورد که بیا! دکتر فامیلی با تو کار دارد! صبح که به دفتر دکتر فامیلی رفتم، به من یک معرفی نامه داد که بروم تهران دوره بیهوشی ببینم. دوباره رفتم که دبیرم را ببینم و به او گفتم: «من کار لازم دارم و در این موقعیت چطور به تهران بروم و دوره ببینم و هیچ آشنایی هم در تهران ندارم؟!» آقای بهرامی به من اطمینان داد که نگران چیزی نباشم و پیگیری درس و دوره ام را بکنم و به من پولی داد و گفت: «برو و نگران نباش و هر وقت گیر کردی به من خبر بده، من اینجا هستم.» همیشه طلب خیر و طول عمر با عزت برای این دبیر عزیزم می کنم، امروز توانایی او کم شده ولی بحمدلله در کنار ماست و همچنان با او تماس دارم. زمانی هم که حقوق بر شدم بلافاصله رفتم که بدهی او را پرداخت کنم ولی از من نگرفت و عصبانی شد و گفت: «برو!! مگر کسی پولی که به برادرش داده است را پس می گیرد؟!» بعد از شش ماه که دوره بیهوشی را می گذراندم، به من گفتند که چون دیپلم دارم نمی توانم دوره بیهوشی را بگذرانم و باید لیسانس بگیرم. آمدم سمنان با دکتر فامیلی مشورت کردم، او گفت که در سمنان رادیولوژی نداریم، برو و رادیولوژی بخوان! بعد برای آن شش ماهی که در کلاس رادیولوژی نبودم، استادانی را مشخص کردند که به من کمک کنند تا دروس را مطالعه کنم و بعد از ظهرها می رفتم مطب آنها و اشکالات درسی را می پرسیدم و بعد هم دوره های تجربی را گذراندم و به سمنان بازگشتم و استخدام اداره بهداری شدم با حقوق ماهی 450 تومان. بعد از اینکه به سمنان آمدم، شروع به تهیه جای مناسب و سرب کوبی برای انجام امور رادیولوژی و خرید دستگاه کردند. فضایی که در نظر گرفته بودند اتاقی جلو بیمارستان تدین بود. بیمارستان تدین اولین بیمارستان سمنان بود که بخش عفونی و زایمان هم داشت و سالها قبل تاسیس شده بود و از دوران کودکی این بیمارستان را به یاد دارم. خلاصه بعد از اینکه دستگاه خریداری شد و آن را نصب کردیم، کار من هم شروع شد. رئیس وقت بیمارستان شهید معیری (شیر و خورشید سابق) به من پیشنهاد کرد که بعد از ظهرها هم در آن بیمارستان که یک دستگاه قدیمی رادیولوژی داشتند، همکاری کنم. که دکتر فامیلی به من گفتند که نباید به آنجا بروم که به او گفتم که بعد از ظهرها بیکار هستم و می خواهم مشغول کاری باشم و این که به اداره مربوط نمی شود. ولی قبول نکردند و گفتند باید بین این دو جا یکی را انتخاب کنم. من با پول بهداری درس خواندم و باید خدمتم را در بهداری انجام دهم، خانم دکتری که صبح در بیمارستان آزمایشگاه دارد و عصر هم در آزمایشگاه خصوصی خودش مشغول به کار است و اشکالی به او نمی گیرید ولی جلو فعالیت من را می گیرید که پدرم را از دست داده ام و می خواهم نان آور خانواده باشم! خلاصه موفق شدم که بعد از ظهر ها به آن بیمارستان بروم و بیماران تصادفی و بیمارانی که نیاز به جراحی داشتند را به آن بیمارستان می بردند. بعدها این بیمارستان با بهداری ادغام شد که بیشتر بیماران بیمارستان شهید معیری (شیر و خورشید سابق) را مثل افرادی نیاز به عکس معده و... داشتند را به بیمارستان تدین می بردم تا از دستگاه جدید برای انجام رادیولوژی استفاده کنیم و شب ها هم آنکال بودم. حدود پانزده سال تنها بودم و به تنهایی کارهای مربوط به تصویربرداری را انجام می دادم. دستگاه های آن زمان با دستگاه های فعلی تفاوت داشت. مثلا یک والور داشتم که در تاریکخانه قرار داده بودم و فیلم هایی را که ظاهر می کردم با سنجاق به بندی که در اتاق نصب کرده بودم آویزان می کردم و با کمک والور خشک می کردم و به مردم می دادم. آن زمان خیلی کم می دیدیم که بگویند کسی سکته کرده یا قند و چربی بالایی دارد. یادم هست که بالای کارت ویزیت بعضی از بیماران می نوشتند ویزیت رایگان تا نیاز نباشد بیمار پولی بپردازد.
در چه سالی باز نشسته شدید؟ از زمان تاسیس دانشگاه علوم پزشکی استان سمنان بگویید.
من سال 1377 بازنشسته شدم. زمانی که آقای دکتر خردمند رئیس دانشگاه بود، من مدیر عامل شرکت تعاونی دانشگاه علوم پزشکی سمنان بودم. زمانی که برای تجهیز دانشگاه که در جاده دامغان بود، وسیله ای لازم بود از شرکت تعاونی تهیه می شد. همکاران کارپرداز هم برای تهیه تجهیزات اول به شرکت تعاونی مراجعه می کردند و اگر امکان تهیه آن ملزومات از طریق شرکت تعاونی مقدور نبود، پایین درخواست را مهر می زدیم و می نوشتیم که از طریق شرکت تعاونی مقدور نمی باشد و خرید را از محل دیگری انجام می دادند. آن زمان شرکت تعاونی حدود 650 نفر نیرو برای دانشگاه تامین کرده بود و شرکت تمام تلاشش را برای آموزش نیروها و تامین نیازهای آنها می کرد.
از خاطرات دورانی که در بیمارستان تاریخی تدین مشغول به خدمت بودید بفرمایید.
زمانی که آقای دکتر مشیری رئیس بیمارستان تدین بودند، رادیولوژی با تزریق در این بیمارستان آغاز شد و با اینکار می توانستیم عکس رنگی پزشکی برای بیماران تهیه کنیم. آمپولهای مخصوصی برای این تزریق بود که باید خیلی با احتیاط تزریق را انجام می دادیم، سخت بود و ممکن بود حساسیت زیادی را ایجاد کند. خوشبختانه من آنقدر با احتیاط این تزریق را برای بیماران انجام می دادم و حین تزریق با آنها صحبت می کردم تا آرامش داشته باشند که کسی دچار مشکل نشد.
یکبار هم خانم مسنی را روی ویلچر از بخش به رادیولوژی آوردند که عکس از ریه او تهیه کنم. پیرزن التماس می کرد که کار او را زودتر انجام بدهم. به او می گفتم فرقی نمی کند که اینجا باشی یا داخل بخش ولی اول باید عکس نفر قبل را که روی تخت است تمام کنم بعد نوبت شما است! دوباره می گفت: «نه کار من را زودتر انجام بده، من عجله دارم!» تصویر برداری مریض قبلی که تمام شد، نوبت پیرزن رسید و به او گفتم نفسش را چند ثانیه نگه دارد تا بتوانم عکس بگیرم. او هم گفت: «ننه جان! نفسم را نگه دارم که می میرم!» که گفتم: «خیلی طول نمی کشد همین بگویم نفس نکش بعد بلافاصلا می گویم نفس بکش!» عکس رادیولوژی پیرزن را که گرفتم، سریع به تاریکخانه بردم تا عکس را ظاهر کنم که دیدم همکارم محکم به در تاریکخانه می کوبد و صدایم می کند که «بیا آقای چاکر حسینی! بیا!» من هم می گفتم که در حال ظاهر کردن عکس هستم و در را باز نکند که نور داخل تاریکخانه شود و بگوید چه شده است. ظاهرا حال پیرزن بد شده بود و بدو آمدم بیرون و پیرزن را روی تخت گذاشتیم و به دکتر زنگ زدم. دکتر که آمد گفت که پیرزن فوت کرده است. گفتم: «من تا زمانی که به تاریکخانه بروم پیرزن صحبت می کرد و عجله داشت و التماس می کرد که زودتر عکسش را بگیرم، حالا چطور فوت کرده است؟» عکس پیرزن که ظاهر شد دیدیم که قلبش خیلی بزرگ شده و جای ریه را تنگ کرده بود و پیرزن بخاطر ایست قلبی از دنیا رفت. این یکی از خاطرات بد من در دوره فعالیتم بود. خاطره دیگری که یادم آمد مربوط می شود به فرد نابینایی که برای عکس کولون مراجعه کرده بود. بعد از اینکه کار عکس این بیمار تمام شد کمکش کردم تا به سرویس بهداشتی برود و برایش چراغ روشن کردم! از آن روز به بعد همکاران می گفتند که «چاکر حسینی برای نابینا هم چراغ روشن می کند!»
خاطره دیگر من مربوط به مراسم گرامیداشت روز رادیولوژی است. همیشه مرا در این مراسم دعوت می کردند اما یکبار که به تالار بیمارستان امیر المومنین (ع)، دعوت شده بودم بدون هماهنگی قبلی از من خواستند که به عنوان پیشکسوت سخنرانی کنم. برای بار اول پشت تریبون قرار گرفتم، خیلی ها با سوادتر از من در سالن نشسته بودند و من دلهره داشتم ولی به صحبتهایم ادامه دادم و بعد سخنرانی، دوستانم تشویقم کردند و گفتند که با وجود اینکه آمادگی قبلی نداشتم ولی خوب صحبت کردم! یکبار هم خاطراتم در روزنامه پیام چاپ شد.
حالا الحمدلله رادیولوژی پیشرفت زیادی کرده است در حالی که در زمان گذشته ساختن داروی ظهور و ثبوت عکس کاری پر زحمت و سخت بود، امروز با امکانات جدید تصاویر بهتر و باکیفیت تری را داریم. از سی سال خدمتم، به مدت پانزده سال تنها کار می کردم و کسی که کار رادیولوژی انجام بدهد نبود و همیشه هم خودم آنکال بودم. یادم می آید که یک شب 15 بار از بیمارستان فاطمیه دنبال من آمدند و مرا به بیمارستان بردند، چون آن زمان سونوگرافی نبود و در مواقع اضطراری از رادیولوژی برای تصویر برداری از وضعیت جنین در خانمهای باردار استفاده می کردند، و در آن شب تعداد مادرانی که برای زایمان مراجعه کرده بودند خیلی زیاد بود و هر بار که به منزل می رفتم، بعد از مدت کوتاهی دوباره آمبولانس جلوی در می آمد و به بیمارستان بر می گشتم تا عکس رادیولوژی بگیرم.
الحمدلله در مدت خدمتم کسی از من ناراضی نبود و خدا را بابت خاطرات خوبی که دارم شکر می کنم.
از روزهای اول شروع کارتان در بیمارستان بگویید.
در روزهای اول کار رادیولوژی مریض را انجام نمی دادم. دو سه ماه درگیر کار سرب کوبی ساختمان و نصب دستگاه بودیم. چون زمانی که من استخدام شدم، دستگاه بیمارستان تدین را آوردند. دستگاه قدیمی که در بیمارستان شهید مطهری (شیر و خورشید سابق) وجود داشت فقط امکان تهیه تصویر از شکستگی دست و پا داشت و دستگاه جدید بیمارستان تدین خیلی پیشرفته تر از این دستگاه قدیمی بود. بعد که من آمدم عکس های کیسه صفرا ، کلیه، معده، ریه و غیره را می شد با این دستگاه جدید تهیه کنیم. دکتر مشیری همیشه به من می گفت هرکاری را یاد بگیر و نگو در شرح وظایف من نیست و من هم همین کار را می کردم. برای همین شروع کردم اسکوپی را هم یاد بگیرم و این کار را انجام می دادم و پزشکان گزارش آن را تهیه می کردند. هنگام عکس برداری هم به لطف خدا دچار استرس نشده بودم.
عکس معده یک بیماری را که می گرفتم، دیدم باریم یک خطی در تصویر معده از خود باقی گذاشته است. از همان قسمت چند عکس دیگر تهیه کردم، این تصاویر را که به تهران برده بودند، دقت و وضوح تصاویر باعث تعجب پزشک در تهران شده بود.
اولین بیماران خود را به یاد می آورید؟
تازه که شروع کرده بودم در حدود سالهای 1347تا 1348، همزمان با رفتن حاجی ها به مکه بود که معاینه پزشکی داشتند و همه باید عکس ریه می گرفتند. اگر هم کسی مشکل کوچکی داشت، خواهش می کرد و می گفت: « نگذار که من از سفر به حج باز بمانم!» به همین خاطر در مورد این افراد با دکتر دانائی که پزشک بیمارستان بودند صحبت می کردم تا سلامت آنها را بررسی کند و این بندگان خدا بتوانند به سفر حج بروند. خیلی از افراد هم عکس ریه را برای پرونده استخدامی یا جواز کسب خود لازم داشتند که برایشان انجام می دادم.
زمانی که به تهران آمدید کجا درس خواندید و دوره دیدید؟
آموزشگاه فنی حرفه ای وزارت بهداری در خیابان بهار و ماهی 200 تومان هم بما به عنوان حق الزحمه پرداخت می کردند. مبلغ شش ماه اول را که پرداخت نکرده بودند، بعدا یکجا پرداخت کردند که خیلی پول بود!
از همکاران دوره خدمتتان چه کسانی را به یاد می آورید؟
همکاران زیادی داشتم ولی همکارانی که بعد از 15 سال که در رادیولوژی تنها بودم، کم کم اضافه شدند، مثل آقایان معروف، حسین پیوندی، شاهی، بلند و اکبری و خانمها جهان، قنبری و سایر عزیزان
آرزو می کنم شما جوانان عزیز سلامت باشید و خیر ببینید و به بازنشستگی برسید. پرستارانی در بیمارستان داشتیم که وقتی نزدیک بازنشستگی می شدند، گریه می کردند و می گفتند وقتی در بیمارستان خدمت می کنند، برایشان لذت بخش است و وقتی دست از این کار می کشیم ناراحتیم. خانم جلالیون شش ماه مانده بود که بازنشسته شود و هر روز گریه می کرد. پرستار دیگری داشتیم بنام خانم الویرا که پرستار CCU بود و رسیدگی زیادی به بیماران می کرد و هنگامی که بیماران بهبود می یافتند و مرخص می شدند، خیلی خوشحال می شد و آنها را بدرقه می کرد و موقع بازنشستگی گریه می کرد. الان هم وقتی مرا می بیند از روزهای کار و خدمت به نیکی یاد می کند. هماهنگی و همدلی بسیاری بین همکاران بود.
از اواخر دوران خدمتتان بگویید.
8 سال آخر خدمتم مدیر بیمارستان امداد بودم. یک روز در کنار همکاران در حیاط ایستاده بودیم، هرکسی که می آمد به بنده لطف داشت و سلام و احوالپرسی می کرد. رئیس بیمارستان گفت: «این همه به شما گفتیم مدیریت بیمارستان را قبول کن، ناز می کردی! حالا این سلام سلام ها چیست؟» گفتم این سلامها زمانی درست است که پشت این نرده ها هم اتفاق بیفتد، در این صورت است که من کارم را درست انجام داده ام و لطف و محبت قلبی ایجاد کرده ام وگرنه خیلی از این سلامها بخاطر توقعی است که از من دارند! که تخت بیمارشان را عوض کنم یا جراحشان زودتر وقت بدهد و ... ولی الحمدلله مردم از فعالیتم راضی بودند و گاهی که مرا می بینند خاطرات خوبی را بازگو می کنند.
برای همه شما عزیزان آرزوی موفقیت دارم، زیر سایه مرتضی علی باشید!
از حضور جنابعالی برای این مصاحبه بسیار سپاسگزارم.
مصاحبه کننده مارال صمصامی