گفتوگوی صمیمی با همکاران محترم دانشگاه
ما اینجا برای خدمتگزاری و جلب رضایت مردم آمدهایم تا لقمه حلالی بر سر سفره خانواده بگذاریم.
به گزارش روابط عمومی دانشگاه علوم پزشکی استان سمنان؛ کارکنان خدوم دانشگاه گنجینهای گرانبها هستند و نگاهی به تلاش ها و زحمات این عزیزان، مسیر راه را برای جوانان این مرز و بوم روشن می کند و تبیین خدمات آنان برای شهروندان شیرینی توام با آگاهی به ارمغان خواهد آورد.
گفتوگویی صمیمی را با حمیدرضا حیدریان همکار بخش بایگانی ستاد مرکزی دانشگاه علوم پزشکی استان سمنان ترتیب دادهایم و شما را به مطالعه آن دعوت می کنیم.
لطفا خودتان را معرفی بفرمایید:
اینجانب حمیدرضا حیدریان کارمند قراردادی دانشگاه علوم پزشکی و خدمات بهداشتی درمانی استان سمنان هستم، الان در پست بایگانی ستاد انجام وظیفه می کنم.
درباره نحوه آشنایی و ورودتان به دانشگاه بگویید:
من شغل ثابتی نداشتم و با توجه به اینکه مادرم، از سال 1384 تا کنون در حالت کما هستند و بعد از فوت پدرم، مسئولیت پذیرایی از ایشان نیز بر عهده بنده و همسرم و خواهرانم بوده است، در این مدت به چندین اداره و سازمان برای یافتن شغل مناسب، مراجعه کرده بودم که نتیجه نداشت و نهایتا نامه ای به استاندار وقت نوشتم و شرایطم را توضیح دادم، ایشان هم با توجه به اینکه پدرم 30 سال در دانشگاه علوم پزشکی استان سمنان خدمت کرده و بازنشسته شده بود، بنده را به دانشگاه علوم پزشکی معرفی کرد.
رئیس دانشگاه وقت آن زمان، دکتر جدیدی بودند، که با نامه خدمت ایشان رسیدم و با تماس ها و مکاتبات بعدی، در فروردین 1391، بنده را به مرکز بهداشت سمنان، به عنوان خدمتگزار فرستادند.
روز اول کار به بنده پیشنهاد کردن که مسئول تلفنخانه باشم، ولی گفتم که من هنوز پرسنل را نمیشناسم و همان مسئولیت خدمتگزاری را پذیرفتم و بعد در آزمایشگاه سل و آزمایشگاه آب و آزمایشگاه مرکزی در مرکز بهداشت تدین سمنان خدمت کردم. نزدیک به دو سال در مرکز بهداشت خدمت کردم و پرسنل چون پدرم را می شناختند با محبت زیادی با من برخورد می کردند و من هم با جدیت مسئولیتی را که بر عهده ام گذاشته شده بود، ادا می کردم.
تلفنخانه را تحویل بنده دادند و حدود سه سال در تلفنخانه بودم تا اینکه به بخش خصوصی واگذار شد و بعد هم گویا شد. با توجه به اینکه در این مدت تمام تلاشم را در اجرای کامل مسئولیت هایم کرده بودم و بسیار مورد تشویق قرار گرفته بودم، با دستور دکتر شادنوش رئیس وقت دانشگاه به ستاد مرکزی منتقل شدم و خدمتگزار بودم و بعد از مدتی به بایگانی منتقل شدم و الان هم کار بایگانی و هم نامه رسانی را انجام میدهم و سعیم بر این است که هر مسئولیتی را که بر عهده ام می گذارند تمام و کمال ادا کنم. ما اینجا برای خدمتگزاری و جلب رضایت مردم آمدهایم تا لقمه حلالی بر سر سفره خانواده بگذاریم.
آیا روز اول کاری خود و احساس آن لحظات را به یاد می آورید:
چون قبلا شغلم ثابت نبود و ساعت و محل کارم تابع مقررات خاصی نبود، ماندنم در اداره برای ساعات مشخص برایم کمی سخت بود و یک ماهی طول کشید تا عادت کنم. از طرفی چون با پرسنل آشنا نبودم کمی معذب بودم، اما جالب اینجاست که پرسنل که با پدرم آشنا بودند، به من محبت داشتند و بنده را به نام پدرم، «حیدر» صدا می زدند که به من قوت قلب می داد.
نگاهتان نسبت به کاری که انجام می دهید، چیست:
وقتی کاری در یک روز به من محول میشود، سعی میکنم تا پایان ساعت کاری همان روز آن را به اتمام برسانم، و به روزهای بعد موکول نمیکنم مگر اینکه به علت بیماری، در مرخصی باشم. بیماری که قابل پیش بینی نیست ولی از مرخصی هم خیلی کم استفاده میکنم و اغلب مرخصیهایم میسوزند. چون وقتی من نیستم، کارم را شخص دیگری انجام نمی دهد و اگر مرخصی بروم باید بعد از بازگشت تمام کارهایم را انجام بدهم. کار من خیلی به چشم نمیآید، و آخرین مرحله یعنی بایگانی است. شاید اگر کار بایگانی امروز را به روز دیگری موکول کنم، به ظاهر خیلی اتفاق خاصی نمیافتد، اما هر لحظه امکان دارد به یک نامه یا مدرکی از پروندهها، نیاز پیدا کنیم، که این مدارک را باید آماده و بایگانی شده داشته باشم که به موقع تحویل بدهم. اگر قرار باشد کسی هم بجای بنده پیگیری کند، به علت عدم آشنایی با ضوابط کار در بایگانی، ممکن است اصلا پروندهها را پیدا نکند.
یکی از شیرین ترین خاطراتتان در دانشگاه علوم پزشکی را بفرمایید:
شیرین ترین خاطراتم در همکاری با دفتر نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه، اتفاق افتاد. فعالیت در زمینه قرآن و نماز و دعا را دوست دارم و قاری قرآن و موذن هستم و اینها باعث پیشرفت بنده شده است. بهترین این خاطرات مربوط به شب های ماه مبارک رمضان است که در زمان تصدی دکتر شادنوش، به منزل اساتید و اعضای هیات علمی میرفتیم و جلسات قرآن برپا میکردیم و شرکت در این جلسات باعث شد به راحتی و بدون استرس در جلوی جمع قرآن بخوانم.
شاخص ترین فرد زندگی من مادرم هستند، از روزی که وارد سیستم علوم پزشکی شدم، مادرم در حال اغما بود و در بستر بیماری بودند. ساعت هایی که کنار مادرم هستم و به ایشان رسیدگی می کنم، لذت میبرم و دعای ایشان مایه پیشرفت و گشایش کار من است و من مدیون ایشان هستم، روزی که به مادرم رسیدگی نکنم انگار چیزی را گم کرده ام. از همسرم که دختر دایی بنده هستند، در کنار من به مادرم رسیدگی میکنیم و همینطور خواهرانم بسیار سپاسگزارم و تشکر میکنم.
همکاران هم با محبت با بنده تعامل میکنند و باهم شوخی میکنیم و شرمنده مهربانی آنها هستم. من اتاق به اتاق میروم و نامه و پروندهها را منتقل میکنم و با همه عزیزان همکارم در ارتباط هستم و اگر قصوری از بنده سر زده، عذرخواهی میکنم.
مصاحبه گر: مارال صمصامی کارشناس روابط عمومی دانشگاه