من شکرگزار حضور فرزندانم در زندگیم هستم و به آنها افتخار می کنم!
در ادامه سلسله گفتگوهای صمیمانه با همکاران گرانقدر دانشگاه این بار شما را دعوت به خواندن صحبتهای شیرین یکی دیگر از اعضای خانواده دانشگاه علوم پزشکی استان سمنان می کنیم که پرستاری پر تلاش و مادر سه فرزند برومند است.
خانم حسین پور عزیز لطفا خودتان را بیشتر معرفی بفرمایید.
بسم الله الرحمن الرحیم، ربابه حسین پور هستم پرستار بخش دیالیز بیمارستان کوثر، در سال 1376 به عنوان دانشجوی پرستاری وارد دانشگاه علوم پزشکی استان سمنان شدم. اگر بخواهم از دوران دانشجویی بگویم، دانشجوی فعالی بودم و در بسیج دانشجویی عضو بودم و با حاج آقا بارانی در دفتر نهاد مقام معظم رهبری در دانشگاه همکاری می کردم. نماز جماعت برگزار می کردیم و در خوابگاه دانشجویی برنامه های مناسبتی و مذهبی برگزار می کردیم. در همان ایام دانشجویی و در سن 22 سالگی ازدواج کردم و بعد از فراغت از تحصیل و پایان طرحم، اولین فرزندم به دنیا آمد. قبل از اینکه به عنوان پرستار وارد مجموعه دانشگاه علوم پزشکی استان بشوم، در اورژانس 115، درمانگاه های 5 آذر و تامین اجتماعی و ... کار می کردم ولی بخاطر شرایط بچه ها به دنبال استخدام رسمی نبودم. مثلا بعد از پایان دو سالگی فرزند اولم دوباره کارم را شروع کردم تا اینکه استخدام شدم و به بیمارستان کوثر آمدم.
حالا که صحبت به فرزندان رسید، بفرمایید چند فرزند دارید.
من سه فرزند دارم به نامهای آقا محمد حسین، آقا محمد مهدی و آقا محمد علی. فرزند اولم زمانی که طرحم را به پایان رساندم به دنیا آمد و بسیار خوشحال بودم و هیجان داشتم. از آنجا که روحیه عاطفی دارم در یک سررسید خاطراتم را از دوره بارداری تا به دنیا آمدن و بزرگ شدن فرزندم ثبت کرده ام. وقتی آن ایام را به یاد می آورم، احساسم تکرار نشدنی و غیر قابل بیان است که بانویی با مادر شدن وارد مرحله جدیدی از زندگیش می شود. مادر شدن حس قشنگ و الهی دارد.
اولین بار که فرزند عزیزتان را در آغوش گرفتید چه احساسی داشتید؟
این حس غیر قابل توصیف است! پسر که به دنیا آمد، چون بی هوشی عمومی گرفته بودم چند ساعت طول کشید که او را کنار من بیاورند و بسیار بی قرار شده بودم و دائم ابراز نگرانی می کردم و مادر دلداری می دادند که چون زود به دنیا آمده است باید چند ساعتی در دستگاه بماند. چون پسرم حدودا 20 روز زودتر به دنیا آمده بود. تا اینکه خدا را شکر پسرم را سلامت در آغوش گرفتم و ان شاء الله خداوند این لحظه زیبا را نصیب تمام عزیزانی کند که در آرزوی فرزند هستند.
دوباره از چه زمانی کارتان را شروع کردید؟
چون علاقه داشتم کنار فرزندم باشم و کودکم را با شیر خودم تغذیه کنم، به دنبال کار نرفتم. پسرم حدودا سه ساله بود که در درمانگاه 5 آذر بطور پاره وقت مشغول به فعالیت شدم. بعد از دو سال او را به مهد کودک بردم که کنار بچه های دیگر باشد.
کی فرزند دوم و سومتان به خانواده کوچک شما اضافه شد؟
وقتی پسر اولم پیش دبستانی بود خداوند پسر دومم را بما عطا کرد. در آن زمان در بسیج دانشجویی کار اداری انجام می دادم و در دفتر سمنان خبرگزاری دانشجو کار می کردم و مجبور شدم پسر دومم را در سن شش ماهگی به مهد کودک ببرم و از این بابت خیلی ناراحت بودم و اینکه شیر خودم را در شیشه می ریختم و در مهد کودک همان شیر را به فرزندم می دادند. از آنجایی که یک پرستار هستم دوست نداشتم از بخش درمان جدا شوم و همچنان بصورت پاره وقت با درمانگاه همکاری داشتم. در این دوران بابت کار خبرگزاری به تهران هم می رفتم و در دوره های آموزشی شرکت می کردم و فرزند کوچکم را با خودم می بردم و مادرم هم با ما می آمد تا وقتی سرکلاس هستم مراقب فرزندم باشد. الان تمام آن روزها تبدیل به خاطره شده است. وقتی پسرم دومم حدودا دو ساله بود، برای سومین بار باردار شدم و ناراحت بودم که مبادا نتوانم به فرزندانم رسیدگی کنم، که به ثمر نرسید و امروز فکر می کنم که شاید ناشکری کردم. بعد از ازدست دادنش مدام ناراحت بودم و گریه می کردم بخصوص که فهمیدم خداوند بعد از دو پسر، دختری به من عطا کرده بود بیشتر ناراحت و غمگین بودم. به درگاه الهی توبه کردم که مبادا در مقابل هدیه او ناشکری کرده باشم. آن زمان فقط در دیسپچ اورژانس 115 مشغول بودم که بعد از چهار ماه خداوند دوباره به من لطف کرد و باردار شدم و خودم بخاطر فاصله کم بین بارداریها، باور نمی کردم مجددا مادر شده باشم و خدا را شکر می کردم. حس می کردم خدا مرا بخشیده و دوباره هدیه اش را نصیبم کرده است. از کار در قسمت دیسپچ هم بیرون آمدم تا فرزند سومم به دنیا بیاید. وقتی پسر سومم یک و نیم ساله بود مجبور شدیم او را برای چند روز در بیمارستان شفاء بستری کنیم. آنجا بطور اتفاقی دوستان و همکاران را دیدم و به من می گفتند که دوباره کارم را شروع کنم که به آنها می گفتم من سرگرم رسیدگی به فرزندانم هستم. اما بالاخره با تشویق همکارانم بعد از مدتی دوباره بصورت قراردادی مشغول به فعالیت در حوزه پرستاری در بیمارستان شفاء شدم.
چه شد که به خانواده دانشگاه علوم پزشکی استان سمنان پیوستید؟
علوم پزشکی استان سمنان محل تحصیلم بود و همیشه علاقه خاصی به این دانشگاه داشتم و قراردادم در بیمارستان شفاء که تمام شده به بیمارستان کوثر آمدم که تا امروز به لطف خدا در این بیمارستان خدمت می کنم.
از خاطرات کودکی فرزندانتان بفرمایید.
بیمارستان شفاء مهد داشت و فرزندان کوچکترم را با خودم می بردم و فضای سبز آن بیمارستان بچه ها را به محیطش علاقمند کرده بود و فکر می کردند که به پارک می روند! یکبار عصر کار بودم و شیفتم تمام شده بود و می خواستم به خانه بیایم که همسرم تماس گرفت و گفت که می خواهند به بیمارستان بیایند و من نگرانم شدم و پرسیدم که چه اتفاقی افتاده و همسرم گفت که پای محمد مهدی زخم شده و او را به بیمارستان می آورد. در اورژانس با اینکه پای پسرم را بخیه می کردند ولی دو برادرش که با او آمده بودند آنقدر سرگرمش کردند که فرزندم آن لحظات را به راحتی پشت سر گذاشت و همکاری کرد که بخیه زدن زودتر تمام شود. بودن بچه ها کنار همدیگر خیلی از مشکلات را حل می کند. وقتی موضوعی برایم دغدغه می شود که چطور با یکی از بچه ها در میان بگذارم، سریع از برادرهایش کمک می گیرم و مطلبم را منتقل می کنم. بچه ها با زبان خودشان موضوع را راحت تر درک می کنند و مساله حل می شود. پسر بزرگترم که با پدرش برای مراسم اربعین رفته بود برایمان عکس و فیلم می فرستاد و برادرهایش با ذوق و شوق عکسهایش را تماشا می کردند و حسابی دلتنگ شده بودند. زمانی هم که دو پسر کوچکترم را باهم به مهد می گذاشتم، مربیشان می گفت که خیلی از هم مراقبت می کنند!
با داشتن سه فرزند هزینه های زندگی را چطور مدیریت می کنید؟
بچه ها چون از وسایل یکدیگر استفاده می کنند و می دانند که باید مراقب این وسایل باشند خب باعث صرفه جویی در هزینه ها می شود. مثلا می گویند: «من کی به سنی می رسم که بتوانم از کره جغرافیایی استفاده کنم؟»
اینها همه جدای از آن است که خداوند روزی رسان است و هر بچه ای با خود برکت الهی به همراه می آورد و این را در زندگی خودم لمس کرده ام مال که برکت زیاد دارد! مثلا می بینم که خانواده ای فقط یک بچه دارد ولی هزینه های زیادی را متحمل می شود.
همسرتان چطور شما را در کارها و نگهداری از فرزندانتان همراهی می کرد؟
همسرم به رسیدگی و بازی با بچه ها علاقمند است و آنها را بیرون می برد، به ورزش می روند و فوتبال بازی می کنند و همراه آنهاست. همینطور زمانی که برای رسیدگی به بچه ها نیاز به کمک داشتم همیشه در کنارم بود و وقتی بچه ها مریض می شدند پا به پای من بیدار می ماند و به بچه ها رسیدگی می کرد. همسرم همیشه کنار من است و با همدلی به امور بچه ها می رسیم. نگهداری و مراقبت از کودکان یک ثوابی دارد و کاری الهی است.
آیا توصیه ای برای جوانانی که به تازگی تشکیل زندگی داده اند، دارید؟
بنظر من مادر شدن جزئی از فطرت بانوان است و نباید جلوی آن را گرفت! یکی از همکلاسهای دوران دانشجوییم الان صاحب 5 فرزند است و خانواده بسیار شاد و سرزنده ای دارد. سرگرم بودن با امورات بچه ها باعث رشد خودمان می شود و به تعویق انداختن حضور بچه ها در زندگی گاهی موجب مشکلاتی می شود و حتی ممکن است توفیق داشتن این هدایای الهی را در زندگی مشترکشان از دست بدهند. بنظر من زندگی مشترک هنگامی به رشد می رسد که فرزندان به این زندگی هدیه می شوند. ما در مسیر رشدمان نیاز داریم که پدر و مادر بشویم و بنظر من باید از این دید بحضور فرزندان نگاه کنیم.
از اینکه سه تا بچه دارید احساس خستگی و پشیمانی ندارید؟ و چه توصیه ای برای افرادی دارید که می گویند یک بچه کافی است؟
اصلا! من شکرگزار حضور فرزندانم در زندگیم هستم و به آنها افتخار می کنم. البته که یک بچه کافی نیست و این کودکان در زندگی خلاء خواهر و برادر را حس می کنند و هیچ چیز جای آنها را برایشان پر نخواهد کرد. بنظرم فاصله سنی بچه ها نباید زیاد باشد و در حدی باشد که بچه ها همدیگر را درک کنند و بتوانند همراه و همبازی هم باشند و این برای پدر و مادرها هم راحت تر است.
یک جمله به فرزندانتان بگویید.
من همیشه آرزوی عاقبت بخیری برای فرزندانم دارم و هرجایی که حس می کنم یک فضای معنوی است و دعاها مستجاب می شود برایشان دعا می کنم، هم برای بچه های خودم و هم برای بقیه بچه ها. از فرزندانم می خواهم که قدر این لحظات شیرینی که در فضای صمیمانه خانواده و در کنار هم هستند را بدانند.
روابط عمومی دانشگاه برای این خانواده عزیز آرزوی سلامتی و توفیق دارد.
مصاحبه و ویرایش: مارال صمصامی- کارشناس روابط عمومی دانشگاه